آقا میثم ! امیدوارم این آخرین دوئل نباشد
نویسنده وبلاگ دوئل در آخرین ارسالش گفته است :
للحق
گفتند میترسی … تصویرم را نشان دادم
گفتند گمنامی … نامم را نوشتم
گفتند خودت برای خودت کامنت میگذاری … نظرات را بستم
گفتند مغرور شده ای … آمار بازدیدکنندگان وب را برداشتم
گفتند چرا خانم ها بیشتر برایت کامنت میگذارند … سکوت کردم
گفتند جواب کامنت خانم ها را چرب تر میدهی … خندیدم
گفتند میکشیمت … کفن خریدم
گفتند تکراری شده ای … مضاعف شدم
گفتند عکس خودت را میگذاری که چه؟ … برداشتم
گفتند و گفتند. و این تنها نمی از آن اقیانوس است…
ممنونم از شمایان که لطف نثارم کردید و خواستید که برگردم … از حسین قدیانی بگیر تا پیام فضلی و باقی رفقا … اما مصمم بر رفتنم… و این رفتن به معنای عدول از مواضع نیست … که رفتن رسیدن است … رسیدن به آنجا که او میداند و من. این آخرین طرح من در دوئل خواهد بود که پیشکش میکنم به تمامی فتنه گران ، از ازل تا ابد … هر چه میخواهید بگوئید … ترسیده … بریده … کم آورده … مهم رفتن بود که رفتم … به دلایلی که مکتوب و محفوظ است در لوح دلم که حرم امن الهیست … عمری بود با سنگری دیگر در خدمتم … نمیدانم زمانش را … شاید با آغاز فتنه ی جدید … شاید با نامی جدید … دیگر چه چیزی برای گفتن مانده است ؟! جز اینکه لایمکن الفرار از عشق!
* بشنوید دلیل این دلزدگی را از زبان حسین قدیانی ، نویسنده ” قطعه 26 ” :
این مثلا آخرین پست میثم محمد حسنی عزیز در “دوئل” است.
میثم جان!
گفتند؛ می ترسی، بگو؛ غلط کردید بیشمارید.
گفتند؛ گمنامی، بگو؛ به تو چه.
گفتند؛ خودت برای خودت کامنت می گذاری، بگو؛ کجا شو دیدی.
گفتند؛ مغرور شدی، بگو؛ روی شانه عباسم.
گفتند؛ چرا خانمها بیشتر برایت کامنت می گذارند، بگو؛ چون خواهرانم از نسل زینب هستند.
گفتند؛ جواب کامنت خانمها را چرب تر می دهی، بگو؛ دنبال فضولش می گشتم.
گفتند؛ می کشیمت، بگو؛ حالا بگذار اونایی که قبلا کشتی از بیمارستان مرخص شن.
گفتند؛ تکراری شده ای، بگو؛ دوست دارم.
گفتند؛ عکس خودت را میگذاری که چه، بگو؛ برای اینکه خیلی خوشگلم.
و خلاصه باید پوستت کمی کلفت تر از این حرفها باشد که هست. فقط یک کم داری ناز می کنی که ما فعلا چون سر کیف هستیم نازت را می خریم اما معلوم نیست همیشه سر کیف باشیم لذا تو هم غلط کردی داری برای ما شاخ می شی. کار درست را من می کنم؛ می بینم یارو داره انتقادش بوی چرت و پرت می ده، پرتش می کنم سطل آشغال. میثم جان! تو گلوله کم داری. جوخه ها را بزن. جوجه ها خودشان خواهند مرد. چند روزی من از طرف همه بچه ها به تو مرخصی می دهم به شرط اینکه مثل بچه آدم بری و زود برگردی. حرف زیادی هم بزنی، علیه خودت یک دل نوشته یک صفحه ای می نویسم که حالت جا بیاید. خودت به میزان دیوانه بودن من واقف هستی. خداحافظ.
***
و اما سخنی با دیگر دوستان!
خدا وکیلی حق با میثم است!! همه قصه در همین یک کلام خلاصه می شود که من الان می گویم؛ عده ای از ما تاب دیدن رشد همدیگر را نداریم. همین و دیگر هیچ!










