در گوگل محبوب کنید :
تاریخ : شنبه، ۲۶ تیر ۱۳۸۹
: 4 بازدید
۰ دیدگاه
نوشته : مهدی شربی

>
روی خاک ریز ایستاده بود و باران گلوله اطرافش می بارید.

علی رفت کنارش و گفت: حاجی خطرناکه، چرا وقتی صدای صوت خمپاره رو می شنوی خم نمی شی؟

همان طور که ایستاده بود بالای خاکریز، گفت: امروز نوبت من نیست.

قبل از کربلای پنج، پیشانی اش را نشان داد وگفت: تیر به این جا می خورد و من شهید می شم…

چند دقیقه قبل از شهادتش دوباره علی را دید. تبسّم کرد و گفت: امروز نوبت من است.

گلوله که آمد، درست خورد توی پیشانی اش. همان جایی که قبلاً نشان داده بود.

شهید حاج قاسم میرحسینی

http://www.41sarallah.com/index.php?option=com_content&task=view&id=39&Itemid=50

مطلب مرتبطی موجود نیست. امروز نوبت من نیست... .


نظرات